آرنیکای مامان وبابا

 

 

[ پنجشنبه 9 خرداد 1392 ] [ 23:19 ] [ مامان و بابا ] [موضوع : ] [ ]
تولد دو سالگی

سلام نفسم

بعد از یه غیبت خیلی طولانی برگشتم

تو این مدت کلی اتفاق افتاد ... سال نو رو با از دست دادن یه عزیز شروع کردیم که خیلی سخت بود برای اینکه حالم خوب نبود نتوستم بیام برات بنویسم و تولدت رو هم دیرتر از موعد گرفتیم ولی همه زحمت کشیدن کلی کمک کردن و مامان سهیلا و بابا همایون و عمو یزدان و خاله آتوسا هم از تهران اومدن تا برای شما تولد بگیریم خیلی ازشون ممنونم که همراهیمون کردن و تنهامون نذاشتن ... به شما که کلی خوش گذشت ... کلی هم کیف کردی ... 

دختر نازم دیگه کمکم داری صحبت میکنی و کلی هم شیرین زبونی میکنی ... خیلی مهربون و دوست داشتنی هستی ... 

نفسم سعی میکنم از این به بعد تند تند وبلاگتو UP کنم البته اگر شیطونیات بزاره ... چشمک

 

[ چهارشنبه 5 شهريور 1393 ] [ 12:04 ] [ مامان و بابا ] [موضوع : ] [ ]
20 ، 21 و 22 ماهگی

سلام عشق و نفس

عذر من و برای یه غیبت طولانی بپذیر ... تو این مدت خیلی اتفاقات افتاده که نتونستم بیامو برات از کارای ناز نازیت بنویسم ... نفس مامان کلی بزرگ شدی و کارای قشنگ قشنگ میکنی ... تو ماه گذشته یه سفر رفتیم تهران پیش مامان سهیلا و بابا همایون که بودیم خیلی خوشحالی میکردی و کلی با دیدن اونها و عمو یزدان و خاله آتوسا ذوق میکردی و کلی دل همشونو با کارات و تند تند بوس کردنشون بردی ... مامان سهیلا هم زحمت کشیده بود برات یه ژاکت خوشگل خریده بود ، دستشون درد نکنه کلی تو هوای سرد تهران به درد خورد، عمو یزدانم از ترکیه برات یه حوله با دمپایی هاش آورده بود که عاشقش شدی و از حموم که میای به زور باید تنت لباس کنم...یه روز هم برای اولین بار بردمت مهدکودک که کلی بهت خوش گذشت ولی بعدش یه سرمای بدی خوردی که مجبور شدیم بهت آنتی بیوتیک بدیم ولی خدارو شکر الان حالت خیلی بهتره ... خیلی از کلمات رو میگی ... عزیزم : ایزم ...تموم شد :انون شد ... رفت : شفت ...فربد:شربد ... عمو و دایی رو خیلی خوب میگی ... اگر توی صندلی غذا یا کریر باشی بخوای بیای بیرون میگی دررار... سلام :س(با فتحه)...خیلی چیزایی که بهت میگمو سعی میکنی که بگی و خیلی سعی میکنی که حرف بزنی من وبابایی عاشق این تلاش هات برای حرف زدنتیم ... عزیز دل مادر عاشقانه دوست داریم ... دیگه سعی میکنم تند تند آپ کنم ...اینم چند تا عکس از این مدت :

 

 

 

 

اینم دومین شب یلدای آرنیکا خانوم که با یه مهمون کوچولو که اولین یلداش بود سپری شد :

 

 

 

اینم از حوله خوشگلی که عمو یزدان گرفته:

 

 

 

 

 

 

در حال دالی بازی کردن با مامان 

 

 

 

تا مامان از پشت لب تاپ بلند میشه آرنیکا خانوم سریع میره که ...

 

 

 

 

 

 

قلب

 

 

 

 

 

 

 

[ دوشنبه 7 بهمن 1392 ] [ 10:05 ] [ مامان و بابا ] [موضوع : ] [ ]
19 ماهگی

سلام نفس مامان

ماشاا... کلی بزرگ شدی دختر نازم ... این روزها هوای جزیره خیلی خوب شده ، من و بابایی همش شمارو میبریم بیرون و شما هم کلی کیف میکنی ... وقتی از دور پارک رو میبینی شروع میکنی شعر تاب تاب عباسی رو خوندن ... من و بابایی هم کلی قربون صدقت میریم ... بابایی صدای پشی و هاپو رو بهت یاد داده و خیلی بامزه میگی ... الاهی مامان قربون اون زبونت بره ... تو این ماه 5بار با هم دریا رفتیم و شما عاشق دریا هستی وقتی داریم برمیگردیم کلی گریه میکنی ... همش دریا رو نشون میدی ... وقتی تو آب هستیم دنبال ماهی ها میکنی و به من نشونشون میدی ... اونجا همه عاشقت میشن چون برای همه دست تکون میدی و بوس میفرستی ... وقتی برمیگردیم مامان برات اسپند دود میکنه و صدقه میده ... جونم برات بگه وقتی بیبی انیشتین میبینی سعی میکنی هر چی میگه شما هم تکرار کنی و به همه ی حیوناش میگی sheep .... به پیشی هم میگی شی .... عمو و عمه رو میگی ... خلاصه که کلی از ما دلبری میکنی و من و بابایی هم روز به روز عاشق تر رو شیفته تر شما میشیم ... اینم چندتا عکس از ماهی که گذشت :

 

 

 

 

اینم از بوس فرستادن خانوم کوچولو

غرغر کردن آرنیکا خانوم قبل از بیرون رفتن:

خنده همراه با گریه:

ناز کردن خانوم خانوما برای مامانش:

قلب

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[ شنبه 11 آبان 1392 ] [ 8:41 ] [ مامان و بابا ] [موضوع : ] [ ]
روز کودک

عروسک نازم روزت مبارک

نفس مادر ... فرشته عزیزم ... از عمق وجودم دوست دارم و روزت رو بهت تبریک میگم


[ سه شنبه 16 مهر 1392 ] [ 23:38 ] [ مامان و بابا ] [موضوع : ] [ ]
یه اتفاق خوب....

سلام عروسک نازم 

دیشب برای اولین بار لپ مامانی رو ماچ کردی ... نمیدونی چقدر منتظر این لحظه بودم و بهترین کادوی عمرمو تو شب تولدم بهم دادی ... عشق من دیروز با بابایی برای واکسن 18 ماهگی بردیمت مرکز بهداشت ... خیلی این واکسن سنگین و بد بود ... الان که ساعت 9 صبح هنوز تب داری و من تا صبح نخوابیدم ... امیدوارم امروز تبت قطع بشه ... عزیز دلم دیگه از دست این واکسن ها تا بری مدرسه خلاص شدیم خیلی خوشحالم که تونستیم این مرحله رو هم با یاری خدا پشت سر بزاریم ... وای بزار برات از حس اون لحظه بگم که کلی منتظرش بودم ... داغی بوستو تا توی قلبم حس کردم ... وقتی بهت گفتم آرنیکا لپ مامانو ماچ کن یه نگاه با نازی به من کردی و زود لپ مامانو ماچ کردی باورم نمیشد که تونستم این لحظه رو تجربه کنم بهترین و خاص ترین ثانیه عمرم بود ... با تمام وجودم می خوامت عزیز دلم 

قلبماچقلب

[ دوشنبه 15 مهر 1392 ] [ 9:04 ] [ مامان و بابا ] [موضوع : ] [ ]
17 و 18 ماهگی

سلام عروسک نازم

عذر خواهی منو به خاطر این همه تاخیر بپذیر ... تو این دو ماه کلی اتفاق افتاد ... خاله بزرگم الان یک ماه و نیمه که تو کماست ... ماه پیش رفتیم تهران و یه سفر هم به رامسر داشتیم توی سفر هر سه نفرمون سرما خورده بودیم ... جدا از مریضی ها خوش گذشت ... بزار برات از خودت بگم ... کلی تو این دو ماه بزرگ شدی و کارای بامزه میکنی ... اسم بابا اروند خیلی رسا صدا میکنی بعد از اسم بابا اسم خاله شیرین رو یاد گرفتی که بابا اروند یادت داد به منم میگی آما ... تازگی ها آهنگ اسم منم میگی ... به آب میگی اُو ... هیس کردنم یاد گرفتی ... از دیشبم بهت میگم بگو دایی میگی  دی دی و قش مکنی از خنده انقدر که به سک سکه میوفتی ... کلاََ خیلی بلا شدی نفس من ...31 شهریور تولد بابا اروند بود یه مهمونی کوچولو براش گرفتیم از طرف شما هم برای بابایی کادو یه ماگ با عکس های شما گرفتم که بابایی خیلی خوشش اومد و کلی تشکر کرد ... با تمام وجودم خدارو به خاطر داشتن تو شکر مکنم عروسک نازم ...اینم چندتا عکس از این دو ماه گذشته:

اینم آرنیکا خانوم توی تولد بابایی:

اینم از شام که با همکاری آرنیکا خانوم آماده شد:

عاشقتم عزیزم

اینم کادوی آرنیکا به بابا اروند

قلب

 

[ دوشنبه 8 مهر 1392 ] [ 11:58 ] [ مامان و بابا ] [موضوع : ] [ ]
16 ماهگی

سلام عزیز دلم

16 ماه گذشت

16 ماه از مادرانه های من و پدرانه های پدرت میگذره و ما هر روز هر روز عاشق تر رو شیفته ترت میشیم ... نمیتونم این روزهای قشنگ رو برات توصیف کنم چون انقدر زیباست که نمیشه با واژه ها وصفش کرد ... این روزها خیلی شیرین کاری میکنی مثلا دیروز من و بابایی داشتیم با هم حرف میزدیم و توجهی به شما نداشتیم رفته بودی بادی دریا تو آورده بودی نشسته بودی توش و با یه خنده شیطنت آمیز توجه مارو جلب کردی من و بابایی کلی خندیدیم ... وای خیلی صحنه خنده داری بود ... چیزهایی که تازه یاد گرفتی  .... چشمک زدنه و بینیتو نشون میدی ... گوش ترو نشون میدی ... و روی نوک پاهات راه میری ... یه وقت های هم آهنگ اسم بابارو میزنی ... دلم می خواد زودتر به حرف بیوفتی گل نازم ... اینم یه سری عکس از 16 ماهگی :

 

 

 

 

 

قلب

[ دوشنبه 7 مرداد 1392 ] [ 14:47 ] [ مامان و بابا ] [موضوع : ] [ ]
15 ماهگی

سلام عروسک نازم

تاخیر مامان رو برای آپ کردن وبلاگت ببخش یه سری مسائل پیش اومد که نتونسم بیام و برات بنویسم ...

این روز ها خیلی بازیگوش شدی و کلی کارای خطرناک میکنی ... تمام دندوناتم در اومده و تو این دو ماه و نیم خیلی برای در اومدنشون اذیت شدی ... الاهی مامان فدات شه که روز به روز داری بزرگ میشی ... تو این مدت کلی اتفاق افتاد ... هم بد هم خوب ... دلم میخواد فقط خوباشو برات بگم ... دختر خالم یه نینی تازه به دنیا آورد اسمش آقا پویان ... برای 15 ماهگیت خاله رویا و امیرعلی اومدن کیش و برای ماهگردتون کیک خریدیمو عکس انداختیم ... خیلی خوب بود فقط شما اصلا نذاشتی یه عکس خوب ازت بگیریم ... عشق من از 13 ماهگیت تا 15 ماهگیت 6 تا دندون در آوردی و تا الان هم دو تا دیگه در اومده دیگه جایی خالی توی لثه ات نمونده ... تو این مدت دوبار با هم رفتیم دریا یه بارم با بابایی رفتی کلی بهت خوش گذشت ... الاهی مامان قربونت بره برای 15 ماهگیت که بردمت خانه بهداشت وزنت 10 کلیو 100 گرم و قدت 80 سانتی متر ... خدارو شکر که همه چیز خوب بود و با دکترت هم تماس گرفتم راضی بود ... اینم عکس های این مدت:

 

 

 

 

دوست داری کفش هاتو تو خونه پات کنی و راه بری

اگر هم کفش هاتو پات نکنم دمپایی های مامان رو میپوشی و راه میری و کلی ذوق میکنی!

من و بابایی بی صبرانه منتظر حرف زدنتیم ... !

عاشقتیم نفسم

[ پنجشنبه 27 تير 1392 ] [ 21:45 ] [ مامان و بابا ] [موضوع : ] [ ]
سورپرایز...............

سلام عسلکم 

امروز خونه مامان اخترینا بودیم ... آرایشگرش اونجا بود و داشت موهاشونو کوتاه میکرد که یک دفعه دلم خواست بدم موهای شمارم مرتب کنه به بابایی زنگ زدم و اجازه گرفتم ... بابایی هم موافقت خودشو اعلام کرد ... کلی ذوق کردم و از بهاره جون خواهش کردم که موهای شمارم مرتب کنه ... خیلی باحال شدی وقتی بابایی اومد خونه از دیدن شما کلی سورپراز شد ...

اینم عکس هاش:

 

 

 

الاهی مامان فدات شه مبارکت باشه عسلم

[ سه شنبه 7 خرداد 1392 ] [ 23:45 ] [ مامان و بابا ] [موضوع : ] [ ]
یه گردش عالی

این عکس هارو به سفارش بابا همایون میذارم ...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

یه گردش خوب با ماماناختر و بابا حسین ... کلی آرنیکا خانوم کیف کرد

 
[ سه شنبه 7 خرداد 1392 ] [ 19:07 ] [ مامان و بابا ] [موضوع : ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 8 صفحه بعد